کیمیا و کیاناکیمیا و کیانا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

کیمیا و کیانا دوقلوهای دوست داشتنی من

مهمانی عید منزل عمو سعید در 9 فروردین 92

امروز جمعه ٩ فروردین ماه میباشد و دوقلوها با مامانشون و همراه عمه ها و شوهر عمه ها و پدربزرگ و مادر بزرگ و فائزه و نیایش دختر عمه ها به اصفهان رفته بودید خانه عمو سعید و حیف  که من نبودم  ولی معلوم هست که به دوقلوهای عزیزم خوش گذشته است.           این هم از سفره نهار که حیف که من اونجا نبودم   ...
26 فروردين 1392

کیمیا جان در لباس منچستر یونایتد

با سلام در زیر کیمیای عزیز را در لباس تیم  منچستر یونایتد می بینید که این لباس را دایی مجید که علاقه شدیدی به تیم منجستر دارد برای کیمیا جان گرفته که من ازش تشکر میکنم   ...
25 فروردين 1392

لحظه قرآن خواندن در گوش کیمیا و کیانا در شانزدهمین روز تولد

لحظه شيرين خواندن قرآن در گوش كيميا و كيانا       روز شانزدهم تولد بود و همه به خانه ما آمده بودند تا دختران گلم را ببینند پدر بزرگها و مادر بزرگها و عمو سعید و زن عمو زهرا ، دایی مجید ، عمه ها و شوهرانشون ، فائزه و نیایش دختر عمه هاتون و این لحظه خواندن قرآن در گوشتان توسط پدر بزرگها میباشد و ما آرزو میکردیم سالیان سال سالم و سلامت باشید ...
16 فروردين 1392

هجدهمین روز تولد کیمیا جان

    ١٨ روز از تولدت گذشت و وزنت 1480 بود آخه بعد از تولدت وزن کم کرده بودی و لباسها ازت بزرگ بود و ما به دنبال لباس کوچک برات بودیم و لباس صفر هم ازت بزرگ بود و لباسی که بهت میخورد 2 صفر بود از یک عروسک هم کوچکتر بودی   ...
16 فروردين 1392

یک ماه از تولد کیانا جان گذشت

        ک ماه از تولدت گذشت کیانا جان و هر روز که میگذشت خدا را شکر میکردیم که از روز قبل بهتر بودی در این ایام شبها بیدار بودی و نمی خوابیدی و روزها هم کم میخوابیدی چه سختیها که مامانت برات نکشید بیچاره نه شب می توانست بخوابد و نه روز . وقتی بزرگ شدی باید بتونی زحماتی که مادرت و مادر بزرگها برات کشیدند را جبران کنی ...
16 فروردين 1392

یک ماه از تولد کیمیا جان گذشت

    کیمیا جان یک ماه از تولدت گذشت و چه زحمات و شب بیداریها که مامانت و مادر بزرگها برای تو نکشیدند و خدا را شکر که تا اینجا سالم هستی و نگاه معصومانه ات به ما امید به زیستن میدهد ...
16 فروردين 1392

اولین حمام کیانا جان در بیست و چهارمین روز تولد

    عزیزم کیانا جان چقدر سخت بود اولین حمام کردنت اینقدر ضعیف بودی که به زحمت میشد به دست گیری و حمامت کنند و چقدر زحمت کشیدند مادر بزرگها که با دلهره و اضطراب حمامت کردند ...
16 فروردين 1392